نمی دانم؟
مرا از یاد خواهی برد،
نمی دانم؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

صفحه اصلي | عناوين مطالب | تماس با من | پروفايل | قالب وبلاگ
مرا از یاد خواهی برد،
نمی دانم؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

پاییز بمان .....
کجا میروی؟
من هنوز دلتنگم
هنوز دست هایش را نگرفته ام
پاییز بمان....
قول داده بود..... تا تو نرفته ای برگردد
قول داده بود..... زردی برگها را
زیر پایمان حس کنیم
پاییز بمان...وقت رفتن نیست
من هنوز نگفته ام دوستش دارم!
پاییز بمان... زمستان که بیاییدو
گرمی دستانش نباشد
سرما امانم نمی دهد
پاییز بمان...هنوز برنگشته است
هنوز جایش خالیست...هنوز منتظرم
پاییز بمان...
می ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم...

"اشــکهایم را "بی صــدا"در اوج "ســکوت " میریزم
"هــق هــق " برای کسیست که کسی را برای پاک کردن اشکهایش دارد

دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...
می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....
پس بگذار که نداند بی او تنهایم...
دور میمانم که نزدیک بماند...
یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم
در بیابانِ غمـــش بی کس و تنهـــا ماندم
عطـش عشق ، دگر باره به جانم افتاد
تشنه ، نزدیکِ تنِ تشنه ی صحرا ماندم
آسمان تیره ، زمین گرم ، هوا بغض آلود
دور شد قایق و من خیره به دریا ماندم
عمـــر دیروزم اگــر رفت نباشد گله ای
داد از امـروز که در حسرت فردا ماندم
دلم از دست دلش پیر و زمین گیر شده است
ظــاهـــــرا تــازه و شـــــــادابم و بـُرنا مـاندم
من که خود قافــله سـالار نگاهــش بودم
یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم
مــرد هـا هــم قلــب دارنــد ... !
فقـط صـدایـش یـوآش تـر از صـدای قلــبِ ;
یـکـ زن است #
همیــن ... !



روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد٬ تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باد نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم٬ کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را...
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من٬ از من گذشتی ٬خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت٬ فردا را نگر
آخر ای یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر که هست
باش با او٬یاد تو ما را بس است