X
تبلیغات
عاشقانه



بهترین احــساس...
رسیدن به آرامــــش است ...

کنار کسی که ..
تو را می فهمد و دوستت دارد ...



یکم اردیبهشت 1393 1:21 AM |- faezeh -|

به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!

مکـــث میکنـــــم ...!

انگـــــار در " زیباییــ ــت " چیـــــزی را ,

جـــــا گذاشتـــــه ام !

مثلــــــــــا"...

در صـــ ــدایت ... آرامـــــ ـــش ♥

در چشـ ــــم هایـــــت ... زندگـــــ ـــی

پنجم اردیبهشت 1393 0:35 AM |- faezeh -|


84822185659785695753.jpg

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
راستی خدا!دلم فردا هوای امروز را می کند؟؟؟؟؟؟؟

سوم اردیبهشت 1393 0:35 AM |- faezeh -|


ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﻗﺎﻧﻮﻥ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺍﺳﺖ!
ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺗﻨﮓ ﺷﻮﺩ..
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ..
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ…
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺮﯾﺰﯼ..






یکم اردیبهشت 1393 2:14 PM |- faezeh -|



دغدغهء روزمره ام ، بودن توست !

نفس کشیدنت ..

ایستادنت ..

خندیدنت ..

“مــــــــــادرم”

تو باشی و خدا

دنیا برایم بس است …مادر

سی و یکم فروردین 1393 1:58 PM |- faezeh -|


مُــعــجِــزـه يَــعـنــﮯ. . . ؛

تُــو בر خــيــالََـــت گـــاـهـﮯ... ،

بــہ "مَــــن" فِـــكــر مـﮯ كُــنــﮯ...!




بیست و هشتم فروردین 1393 1:3 AM |- faezeh -|



دقیقا نمی دونم کجایِ یک رابطه باید دل رو به دریا زد

نمی دونم مناسب ترین حرف ، مناسب ترین حرکت کی باید باشه
ولی میدونم ، جلوی اتفاق رو نباید گرفت
گاهی هم بهتره اتفاق رو جلو بیندازی
مثلاً وقت رفتنت که می شه
یکباره برگردی بگی دلم نمیخواد برم
وقت رفتنش که می شه
دستش رو بگیری بگی دلم نمیخواد بری
وقتی یکی بهت میگه پیشم بمون
درنگ نکن ... پیشش بمون
وقتی دلت می خواد پیشش بمونی ... غرور نداشته باشی
دست هات رو حلقه کن دورش
بگو ... دوستت دارم ... دلم می خواد پیشت بمونم
...
بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ...
شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه

بیست و هفتم فروردین 1393 1:37 AM |- faezeh -|

هیچ کجا جـــز خــواب روی ( بــازوهای مـــردانه ات)
امـــــنیت را مـــعنا نــــمی کند برایم....

بیست و هفتم فروردین 1393 1:23 AM |- faezeh -|


بیست و دوم فروردین 1393 11:59 PM |- faezeh -|


هفدهم فروردین 1393 1:31 AM |- faezeh -|

من دیگر نمینویسم...
میکشم...
حسرت هر آنچه که خواستم و نشد...

هفدهم فروردین 1393 1:25 AM |- faezeh -|


یازدهم فروردین 1393 3:14 PM |- faezeh -|


این آرامشِـــ.. ظـاهــ رم

گمـراهتـــ.. نکنـ ــد!

در درون! خـ ـانـه بر دوشــ ـم ....



نهم فروردین 1393 3:20 PM |- faezeh -|


ششم فروردین 1393 3:30 PM |- faezeh -|




باز عالم و آدم خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس

غم را در زیر خاک مدفون سازند


عید سعید نوروز مبارک

بیست و هفتم اسفند 1392 2:8 AM |- faezeh -|

صبحی که شروعش با توست ،

خورشید دیگر اضافیست !



بیست و ششم اسفند 1392 10:49 PM |- faezeh -|


به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!بیا ای یاد مهتابی!

بیست و پنجم اسفند 1392 3:25 PM |- faezeh -|


گفته بودم مردم اينجا بدند
ديدي آخر ساقه جانت شكست ؟
آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟
ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟
هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟
آه ديدي سادگي جان داده است؟
جاي خود را گِل به سيمان داده است؟
ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟
از براي عشق اينجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را ديدي چه شد؟
زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟
ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟
كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟
ديده اي گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست
بين آدمها يكي دلداده نيست
بايد اينجا از خود اي دل گم شوي
عاقبت همرنگ اين مردم شوي !

بیست و یکم اسفند 1392 2:21 PM |- faezeh -|


بیماری نادریست !

نگاهت به هرچه بیفتد

دلت برای کسی تنگ شود . . .



بیستم اسفند 1392 11:48 PM |- faezeh -|


کــــاش میـــشد نــــوشــــت
تمـــــومِ حــــــرفــــهایی کــــــه بغــــــض شــــدنـــد
وبــــر گــــــونــــه جــــــــاری نشـــــــدنـــــد...!!!!


بیستم اسفند 1392 1:17 AM |- faezeh -|

hischat