نمی دانم؟

مرا از یاد خواهی برد،

نمی دانم؟

ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

 

1370713109_1356459555399419_large.jpg

 

 

بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ساعت 9:16 AM توسط faezeh

بگو چه صدایت کنم؟

یکم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 14:32 PM توسط faezeh

 

 

سیزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 15:17 PM توسط faezeh

گنه...

 

 

دوازدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 19:48 PM توسط faezeh

نزدیکی روحی....

 

 

دوازدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 19:35 PM توسط faezeh

پاییز بمان ....

پاییز بمان .....

کجا میروی؟

من هنوز دلتنگم

هنوز دست هایش را نگرفته ام

پاییز بمان....

قول داده بود..... تا تو نرفته ای برگردد

قول داده بود..... زردی برگها را

زیر پایمان حس کنیم

پاییز بمان...وقت رفتن نیست

من هنوز نگفته ام دوستش دارم!

پاییز بمان... زمستان که بیاییدو

گرمی دستانش نباشد

سرما امانم نمی دهد

پاییز بمان...هنوز برنگشته است

هنوز جایش خالیست...هنوز منتظرم

پاییز بمان...

می ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم...

 

 

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ ساعت 23:53 PM توسط faezeh

بــی کســی

 

"اشــکهایم را "بی صــدا"در اوج "ســکوت " میریزم

"هــق هــق " برای کسیست که کسی را برای پاک کردن اشکهایش دارد

 

http://www.maati.tv/wp-content/uploads/2013/03/sad-girl-cute-broken-heart-love-alone_large.jpg

 

 

سی ام آبان ۱۳۹۴ ساعت 1:4 AM توسط faezeh

دلم تنگ است...

 

دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...

نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...

می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....

پس بگذار که نداند بی او تنهایم...

دور میمانم که نزدیک بماند...

 

بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ ساعت 0:35 AM توسط faezeh

یک شب


یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم
در بیابانِ غمـــش بی کس و تنهـــا ماندم

عطـش عشق ، دگر باره به جانم افتاد
تشنه ، نزدیکِ تنِ تشنه ی صحرا ماندم

آسمان تیره ، زمین گرم ، هوا بغض آلود
دور شد قایق و من خیره به دریا ماندم

عمـــر دیروزم اگــر رفت نباشد گله ای
داد از امـروز که در حسرت فردا ماندم

دلم از دست دلش پیر و زمین گیر شده است
ظــاهـــــرا تــازه و شـــــــادابم و بـُرنا مـاندم

من که خود قافــله سـالار نگاهــش بودم
یک شب از قافله ی چشم تَرش جا ماندم

دهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 23:37 PM توسط faezeh

مــرد هـا ...

 

مــرد هـا هــم قلــب دارنــد ... !
فقـط صـدایـش یـوآش تـر از صـدای قلــبِ ;
یـکـ زن است #
همیــن ... !

 

 

 

بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 0:56 AM توسط faezeh

خوشگلا روزتون مبارک...

یـه دختــر 
هرچقـدم ادعــای محکـم بـودن کـنــه ... !
هرچقـد سـرش داد بزنیـو هیچــی نگــه ... !
هرچقـد جـواب بعضـی حرفـارو بـا سکـوت بـده ... !
هرچقـد از کـارای بقیـه نـاراحـت شـه و ابراز نکـنـه ... !
هرچقـد بگـه مـن محکـمم ... مـن میتـونــم !
هرچقـد بخـواد تنهـایی همـه کـار کـنــه ... !
امـا بـازمـ یـه دختــره !
اوج خـالـی کردن خـودش ...
نشـسـتن یـه گـوشـه و گریـه کـردنــه !!
روزتـون مبـآرکـ !!
دختـرای امـروز
مـادرای فــردا


بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 14:51 PM توسط faezeh

شاعر شدن..

 

 

پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 0:0 AM توسط faezeh

ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ..

 


ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......
ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ ......
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.....
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ.....
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.....
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ....
ﻭ ﺻﻮﺭﺕ......
ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ....
ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....
ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭﺑﺪﺍﻧﺪ.....
ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯼ ......
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽﻭ....
ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﯿﺴﺖ.....
ﻭ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﺁﻣﺪﻩ......
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﺶ ﺑﻮﺩﯼ....
ﻭ ﺟﺎﯾﺶ.....
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ....
ﻫﻤﯿﺸﻪ ی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻩ ......
همیشه....
سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 3:1 AM توسط faezeh

دلم میلرزد

دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 16:28 PM توسط faezeh

دلتنگتم

 

 

یازدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 14:45 PM توسط faezeh

ما به هم نمیرسیم

 

 

یازدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 0:57 AM توسط faezeh

 

 

سی ام تیر ۱۳۹۴ ساعت 21:3 PM توسط faezeh

آمدی...

 

 

بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 20:22 PM توسط faezeh

من از تو دلگیرم

 

 

 

 

بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 19:22 PM توسط faezeh

روزگار...

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد٬ تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باد نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم٬ کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را...

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من٬ از من گذشتی ٬خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت٬ فردا را نگر

آخر ای یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر که هست

باش با او٬یاد تو ما را بس است

 

 

بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 0:32 AM توسط faezeh