n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من
قالب هاي نايت نما



بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ | 9:16 AM |

مرا از یاد خواهی برد،

نمی دانم؟

ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

 

1370713109_1356459555399419_large.jpg



بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 2:23 AM |
 

 



بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 0:54 AM |

 

قول داده ام... گاهــی... هر از گاهــی...
فانـــوس یادت را میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه روشـن کنم!!!
خیالـت راحـــت! مـن همان منـــم؛؛؛
هنوز هم در این شبهای بـی خواب و بـی خاطـــره،،،
میان این کوچـه های تاریک پرسـه میزنـم!!!
اما بـه هیچ ستاره‌ی دیگـری سلام نخواهـــم کرد...
خیالت راحت !!

 



بیست و سوم دی ۱۳۹۳ | 16:30 PM |
ﻭقتهاﻳـی ﻫﺴﺖ ...
ﻧﻪ " ﮔﺮِﻳـــــﻪ ﻛﺮﺩﻥ " ﺁﺭاﻣﺖ ﻣﻴــکند ...
ﻧﻪ " ﻧـــــــــفـﺲ ﻋﻤﻴﻖ " .
ﻧﻪ " ﻳک ﻟﻴـــــﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺳـــــــﺮﺩ ..."
ﻧﻪ " داﺩ ﺯﺩﻥ " ...
ﻭقتهایــی ﻫﺴـــــﺖ ﻛﻪ
ﻓﻘﻂ نیاز داری
برای همیشه نباشی
همیــــــــن....
 
10257924_1555655661347289_4594385556583793196_n.jpg


هفدهم دی ۱۳۹۳ | 1:3 AM |



عاشقم،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم.
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشم ِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را تنگ در آغوش بگیرم.



چهاردهم دی ۱۳۹۳ | 0:48 AM |
 



سیزدهم دی ۱۳۹۳ | 23:24 PM |
 

 



هشتم دی ۱۳۹۳ | 1:22 AM |

دل ِ من!

یه خواهش :


" دیگه نــــَـــخـــَـــواهــــِ ـــش " ...

 

f1370 آواتار ها



بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ | 1:31 AM |

آدم های کم حرف


به چیزایی متهم میشن


که نیستن

 

*MONA* آواتار ها

 



بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ | 17:22 PM |

کناری نشستی تو یه کافه و

هوا سرده گونه ات اناری شده

یکی با تو میشینه و سهم من

فقط میزهای کناری شده ..


کنارت نشسته بهت زل زده

درست از همونجا که که جای منه

هوا سرده قهوه سفارش بده

حساب دوتاتون به پای منه


میخوام جفتتون رو واسه اولین

قراری که دارین مهمون کنم

اگه عشق بازی باهاش سختته

بگو مشتری ها رو بیرون کنم


تا نزدیک میشی به دستهای اون

هوا سرد میشه تو پیراهنم

تا شالت رو میبندی به گردنش

یه دردی میپیچه تو گردنم


همین که بهت زل زده کافیه

دیگه روسریت و عقب تر نکش

عزیز دلم لا اقل پیش من

تو ته مونده قهوشو سر نکش


دیگه جای من تو این کافه نیست

باید دیگه راهی بشم سمت در

به گارسون سپردم مزاحم نشه

تا میتونی از کافه لذت ببر ..





بیستم آذر ۱۳۹۳ | 17:36 PM |

تـو فکـر کـُن سیگـآر کِشیـدَن ژسـت مردانـه ای اسـتـ ...

امـا آتـَش گرفتـَن و بی صِـدا سوختنـش کاملـن زَنانـِه اسـتـ !



 



هفدهم آذر ۱۳۹۳ | 15:12 PM |



زیـر آوار آخرین حرفت جا مانده ام لـعـنتی...
نمیدانی * خداحافظت * چند ریشتر بود...



هفدهم آذر ۱۳۹۳ | 0:27 AM |

کسی را دارم....
که انقدر برایم کسی هست که
نگاهم دنبال کسی نیست
و
هزاران بار فریاد زده ام و میزنم که دیگر
کسی به چشمانم نمی آید "هرگز"
و هیچ نگاهی،
دلم را نمی لرزاند "هرگز"
تنها یک نفر هست که همانند
گنجینه ای گرانبها در دلم جای گرفته !
انسان که سهل است،
وجودش را به دنیا هم نمی دهم!


[تصویر: thumb_HM-201375542372940151416748155.9579.jpg]



چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 22:54 PM |
برایم کف زدند...
 

در آغوشم گرفتند...

تایید وتشویقم کردند...

که آخر فراموشت کردم...

دیگر تا ابد بر لبانم لبخندی تصنعی مهمان است!!!...

اما بین خودمان باشد...

"هنوز تنها دلبرکم تو هستی"



نهم آذر ۱۳۹۳ | 1:8 AM |

 خـُــدآ کُـنـه هـر کـس همون جــآیی بـآشه کـه دلـش هــست!



دل♥



پنجم آذر ۱۳۹۳ | 0:5 AM |

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود




سوم آذر ۱۳۹۳ | 16:11 PM |

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که

دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری







بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ | 0:32 AM |

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد٬ تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باد نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم٬ کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را...

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من٬ از من گذشتی ٬خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت٬ فردا را نگر

آخر ای یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر که هست

باش با او٬یاد تو ما را بس است

 

 



بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 13:58 PM |


تختے کہ امروز صبح خالے شد ...

و قلبے کہ دیگر روے تکرار نیست...
و ھوادارانے کہ دیگر نمے توانند نگرانت شوند...
و صدایے کہ تا ابد جاودانہ مے ماند
دیدم آن چشمه ی هستی که جهانش خوانند
آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت


خداحافظ مرتضے ...



بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 0:20 AM |



آدم گاهی میخواهد حرف بزند اما نمیداند با چه کسی

پس لال می شود ، خفه می شود

وقتی که هرکه هست نمیفهمدت

و هرکه “میفهمدت” نیست !